تبليغاتX
هویجی برای خرگوش ذهنت

خرگوش نگاه غضب آلودی به سانتیاگو انداخت و گفت: هی سانتیانو! برای آخرین بار میگم لطفا این بند رو از پای من باز کن، بروم مذاكره كنم. اين نمي شود كه اين پلنگ راه جاده را ببندد و نگذارد كه من به مزرعه هويج نزديك شوم. سانتياگو لبخندي زد و پيچ گوشتي چهار سوي لبه تيزي از كوله پشتي اش درآورد و گفت: هي ربيت! اينم داشته باش به دردت مي خوره. پلنگها معمولا چندان مذاكره پذير نيستند.

+ Thu 5 Nov 2009ساعت رابیت ******

خرگوش از خواب بیدار شد و گفت: سانتیاگو! بیا برویم شهر. تو کار می کنی و هویج می خری من هم می روم کلاس دف. سانتیاگو خندید گفت: ربیت! باز چه خوابی دیدی، صد بار گفتم شبها هويج رنده شده بخور يا حداقل آب هويج. غذاي سنگين نمي سازد به مذاقت. خرگوش گفت: نه سانتياگو! دف دوست دارم. هر چه بيشتر سيلي مي زني بيشتر برايت مي خواند. بر اين صورتش سيلي مي زني صورت ديگرش را جلو مي آورد. فقط من حيف كمي پنجه دارم. رفتيم شهر كه كار بكني و هويج بخري ناخنگير و سوهان هم برايم مي خري سانتا؟ نمي خواهم جهان را سوراخ كنم كه هنوز روي ديگرش برايم ننموده صورتش بخراشم. سانتياگو خميازه اي كشيد چشمهايش را ماليد و گفت: اين جانوران ريز صحرا تا صبح نگذاشتند من يك خواب راحت بكنم ربيت. زود راه بيفت بريم. دفتر چه را باز كن ببين در مرحله ي چندم سلوكيم. خرگوش در حاليكه پنجه هايش را ورنداز مي كرد گفت: با آن چند مرحله اي كه با راموس آمده بودي در مرحله ي بيست و ششم سلوك هستيم فرمانده!! ولي نگفتي به شهر برمي گرديم يا نه؟ سانتا بند پوتين هايش را محكم مي بست و زير لب به پشه ها فحش ناموسي مي داد.

+ Fri 28 Aug 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: سانتیاگو! گاه که فکر می کنم می بینیم بی تو نه طعم هویج برایم لذتی دارد و نه دویدن در دشت و بوته زار صفایی. سانتیاگو داشت خاطراتش را مرور می کرد. زیر چشمی نگاهی به ربیت انداخت و گفت: هی خرگوش! یه گاز هم از اون هویجت بده من. هر دو زیر پوستی می خندیدند. چشمهایشان گود افتاده بود و اطراف چشمهایشان چروک انگار.

+ Tue 25 Aug 2009ساعت رابیت ******

سانتیاگو گفت: ربیت! در کوچه ی کودکیم خانه ای بود با دیوار کاهگلی که عمو صفر [صاحبخانه] روی همان کاهگل را با سیمان صاف کرد و به بنگاه سفارش کرد که بفروشد برایش. قدیمیهای شهر و قدیمیهای کوچه [کوچه در دل شهر مستتر است] هیچ یک حاضر به خرید آن خانه که از درون پوسیده شده بود نمی شدند. روزی پدرم را گفتم: آجان! [آقاجون!] چقدر این خانه خوشکل شده. گفت: پسرم! این خانه دیوارش داشت فرو می ریخت با سیمان سنگینترش کرده عموصفر، فرو مي ريزد اين ديوار همین روزها. يادم هست كه شخصي از دهات نزديك آمد و آن خانه را خريد. عمو صفر پولش را برداشت و قطعه زميني خريد و عمارتي نو ساخت. خرگوش كه به شدت داشت گوش مي داد خميازه اي كشيد و گفت: باز هم كه سياسي شدي سانتياگو!

برگرفته از دفترچه خاطرات لارسپيوا اسفند ۱۳۶۵

پ.ن۱: اين داستان واقعي ست و آن دیوار فرو ریخت

+ Sat 8 Aug 2009ساعت رابیت ******

هی خرگوش! جوانتر که بودم همیشه فکر می کردم قرار است راموس پیر مرا به درک شهودی جهان برساند، مناسبات جهان را خوب نمي شناختم ربيت! سانتياگو گفت.

+ Wed 5 Aug 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: نه سانتیاگو! مثلا ما سپورها را نمی خوریم با اینکه لباسشان رنگ هویج است. سانتیاگو لبخندی زد و گفت: سیری و درفشانی ناقلا؟

+ Tue 4 Aug 2009ساعت رابیت ******

و او حقیقت راموس پیر را دریافته بود. زیر لب ناسزایی آمیخته به ادب نثار کرد و گفت: هی خرگوش! شوخی شوخی در راه بی برگشت افتاده ایم. مرا بنویس تا ادامه دهیم. راه می رویم. ربیت لبخندی زد و گفت: تا  آنجا هستم با تو سانتیاگو!

+ Thu 23 Jul 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: ببین سانتیاگو! خوشبینانه‌ترین حالت اینه که یهو دو تا بال در بیاریم پرواز کنیم. سانتیاگو گفت: خوشبینانه‌ترین حالت ِ چی؟ خرگوش ریزخنده ای زد و گفت: کلاً. سانتیاگو کوله‌پشتی‌ش رو انداخت پشت‌‌‌شو و در حالیکه بنداشو سفت می کرد گفت: بجنب ربیت! کار زیاد داریم.

+ Tue 7 Jul 2009ساعت رابیت ******

راموس پیر دماغش را بالا کشید و رو کرد به سانتای جوان و گفت: گوش کن سانتیاگو! من باید مدتی به آلاباما بروم. جایی دور از این اینجاست. یعنی تقریبا در خلاف همین جهتی که آمده‌ایم و دو برابر آنچه را که باهم گذراندیم برگردم. سانتیاگو پرسید و آیا این بخشی از سلوک توست؟ راموس کمی سکوت کرد، نوک دماغش را خاراند و گفت: حقیقتش نه! مسئله کاملا اقتصادیه. سالک جوان پرسید: یعنی در حقیقت اقتصاد بخشی از سلوک توست؟ راموس که انگار کمی هم کلافه شده باشد گفت: به عبارتی می‌شود اینگونه هم تعبیر کرد ولی حقیقت داستان اینست که ...

سانتیاگو حرف استاد را قطع کرد و گفت: ولی استاد! ما در این راه کاری با اقتصاد نداریم. نه برج می‌سازیم و نه سهام هفت دقیقه‌ای لازم داریم. راه می‌رویم و شکار می‌کنیم و داستان می‌سازیم.

راموس گفت: ولی در اصل حقیقت داستان اینست که....

سانتیاگو حرف استاد را قطع کرد و گفت: استاد حقیقتی که 250 روزه نتوانستی بگویی را چطور می‌خواهی در یک جمله بیان کنی؟ مگر نه اینست که من و تو بر بلاگفا نازل شدیم؟ مگر نه اینست که این خرگوش بدبخت باید دم به ساعت از من و تو گزارش بدهد؟

موبایل راموس دوباره زنگ زد، صدایی منتظر به سرعت جواب می‌خواست. راموس گفت: الو! چند دقیقه دست نگهدار. حقیقت داستان اینست که ...

سانتیاگو حرف استاد را قطع کرد و گفت: خاموش کن این قارقارک را چند لحظه‌ای استاد! من خرگوشی نمی‌شناسم که هم بتواند توی این راه باشد و با من بیاید و از من خبر دهد و هم بخواهد بیاید آلاباما و از تو گزارش دهد.

صدای پشت گوشی همچنان منتظر راموس بود، راموس گفت: استاد! من چند لحظه دیگر باهاتون تماس می‌گیرم.

سانتیاگو خندید و گفت: استاد! مگر شما هم استاد دارید؟

راموس گفت: چند دقیقه منطقی به حرفهایم گوش کن سانتیانا! حقیقت داستان این است که ....

سانتیاگو حرف استاد را قطع نکرد. دست خرگوش را گرفت و در همان مسیری که در حرکت بود به راه افتاد. قارقارک راموس همچنان وینگ وینگ می‌کرد.

+ Sun 10 May 2009ساعت رابیت ******

سانتیاگو دستی به ته کوله‌پشتی کشید و گفت: هی راموس پیر. استاد برگشت و گفت: سانتیانا! سانتیاگو لبخندی زد و گفت: استاد آخرین تیکه گوشت خشکی هم که داشتیم تموم شده و ما الان گرسنه‌ایم ظاهرن. راموس لبخندی زد و گفت: یک سالک در مسیر سلوک دشمنان بسیاری دارد که به تندی قالب عوض می کنند. " دشمن ما همیشه آن چیزی نیست که می‌بینیم". هم‌اکنون گرسنگی دشمن اول و مشترک ماست. هم‌اکنون پیدا کردن غذا بخشی از سلوک ماست. کمین می‌کنیم برای شکار. سالک جوان چند قدمی با استاد پیر برداشت و پشت صخره‌ای پناه گرفتند. گرگ پیری زیر سایه ابری دراز کشیده بود و خمیازه می‌کشید. سانتیاگو نگاهی کرد و گفت: استاد! تمام دندانهای گرگ ریخته ولی فکر نکنم غذای مناسبی برای ما باشد. راموس با قیافه کاملا جدی گفت: بعله دقیقا. با اینحال اگر گرگ دندان داشت به اینکه تو غذای مناسبی هستی یا نه فکر نمی کرد. جملات فلسفی به شدت در جریان بود که یک بزکوهی ماده خرامان به گرگ نزدیک شده بود. به نظر می‌رسید شاخهایش را تازه چرب کرده باشد. زیبا بود و زیر نور خورشید برق می‌زد. بزکوهی به گرگ نزدیک شد. پشت به گرگ ایستاد. دم کوچکش را بالا نیگه داشت و با لحنی آمیخته به طنزی تلخ گفت: عمو گرگه! دمبمو نیگا! سالک جوان به سرعت تیری در کمان گذاشت و بز ِ دلخجسته را شکار کرد. آرام آرام به بزکوهی نزدیک شد. شاخش را در دست گرفت و آرام در ِ گوشش گفت: " هی عمو بزه! دشمن تو همیشه آن چیزی نیست که می‌بینی". گرگ پیر به ماهیچه‌های گوشتی سانتیاگو نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت: خوش به حال پیرمردها، دندان مصنوعی هم نعمتیست به خدا. گرگ این را گفت و یک خلال چیپس پیاز جعفری زیر زبانش گذاشت تا حسابی خیس بخورد.

+ Wed 22 Apr 2009ساعت رابیت ******