تبليغاتX
هویجی برای خرگوش ذهنت

این را بخوانید: رساله ای در باب خرگوشهای نر و بعد بیایید این را بخوانید:

خرگوش با ملاحت خاصی از خواب بیدار شد، چشمهايش را باز كرد و گفت: سانتیاگو! دیروز که تپه ي پايين دست بوديم خرگوش سفيد زيبايي ديدم كه ماده مي نمود و چشمهاي زيبايي داشت، دوست داشتم بغلش كنم و دقايقي در مزرعه ي هويج كنار تپه باهاش جست و خيز كنم. ولي يادم افتاد كه بايد هر چه زودتر حركت كنيم. تو كمافي السابق با هندزفري گوشيت بازي مي كردي و وقتي كنارت رسيدم يادت افتاد كه بايد زود حركت كنيم. تمام راه به خرگوش سفيد فكر مي كردم ويادم نبود دقيقا به كدام سمت حركت مي كنيم. دم صبح كه از خواب بيدار مي شدم تمام مدت خواب را با خرگوش سفيد بودم و در خواب آغوش گرمش رو تجربه مي كردم. سانتياگو لبخندي زد شمشيرش را توي سايه درخت رها كرد و گفت: خرگوشها به عبارتی از بدو تا کنون از لحاظ غریزه هیچ تغییری نکرده اند و تنها تفاوت اين است که خرگوش معقول امروزی به کمک تکنولوژی و قراردادهای بشری یاد گرفته چگونه خود را مهار کند و این دیواری محکم و نفوذناپذیر میان خودآگاهی خرگوشي و عمیق ترین لایه های غریزه اش ایجاد می کند. در اصل همیشه خرگوش بشرنما با یک خودآگاه خودساخته در کنار غرایز درونی در حال حرکت است که گسستگی این دو همیشه از ما دو خرگوش متفاوت می سازد که باعث می شود خرگوش روان نژند از آب در بیاید چیزی که خواب به بهترین شکل ممکن برایمان حل می کند و یک پیوستگی موقت میان خودآگاه و ناخودآگاه شخص با غرایز درونی به وجود می آورد. سانتياگو سرفه اي كرد و گفت: هي ربيت! چقدر كتابي حرف زدم. اينجا باش تا يه سري به دهكده ي بغلدستي بزنم ببينم آبي هويجي نوني چيزي مي تونم گير بيارم يا نه. خرگوش گفت: هي سانتيانا! ما تمام راه با هم بوده ايم تا دهكده هم كنارت هستم مگر اينكه دنبال گسستگي غريزه و خودآگاهيت باشي. سانتياگو قهقهه اي زد و گفت: بدو ربيت باهوش من. تو فوق العاده اي.

+ Mon 14 Dec 2009ساعت رابیت ******

سالک جوان نگاهی به خرگوش انداخت و گفت: هی خرگوش، چيزي بگو دلم گرفته شديد. خرگوش به پهناي راه و گاه لبه هاي تيغ شكل گردنه نگاه مي كرد و چيزي نمي گفت.

+ Thu 26 Nov 2009ساعت رابیت ******

خرگوش نگاه غضب آلودی به سانتیاگو انداخت و گفت: هی سانتیانو! برای آخرین بار میگم لطفا این بند رو از پای من باز کن، بروم مذاكره كنم. اين نمي شود كه اين پلنگ راه جاده را ببندد و نگذارد كه من به مزرعه هويج نزديك شوم. سانتياگو لبخندي زد و پيچ گوشتي چهار سوي لبه تيزي از كوله پشتي اش درآورد و گفت: هي ربيت! اينم داشته باش به دردت مي خوره. پلنگها معمولا چندان مذاكره پذير نيستند.

+ Thu 5 Nov 2009ساعت رابیت ******

خرگوش از خواب بیدار شد و گفت: سانتیاگو! بیا برویم شهر. تو کار می کنی و هویج می خری من هم می روم کلاس دف. سانتیاگو خندید گفت: ربیت! باز چه خوابی دیدی، صد بار گفتم شبها هويج رنده شده بخور يا حداقل آب هويج. غذاي سنگين نمي سازد به مذاقت. خرگوش گفت: نه سانتياگو! دف دوست دارم. هر چه بيشتر سيلي مي زني بيشتر برايت مي خواند. بر اين صورتش سيلي مي زني صورت ديگرش را جلو مي آورد. فقط من حيف كمي پنجه دارم. رفتيم شهر كه كار بكني و هويج بخري ناخنگير و سوهان هم برايم مي خري سانتا؟ نمي خواهم جهان را سوراخ كنم كه هنوز روي ديگرش برايم ننموده صورتش بخراشم. سانتياگو خميازه اي كشيد چشمهايش را ماليد و گفت: اين جانوران ريز صحرا تا صبح نگذاشتند من يك خواب راحت بكنم ربيت. زود راه بيفت بريم. دفتر چه را باز كن ببين در مرحله ي چندم سلوكيم. خرگوش در حاليكه پنجه هايش را ورنداز مي كرد گفت: با آن چند مرحله اي كه با راموس آمده بودي در مرحله ي بيست و ششم سلوك هستيم فرمانده!! ولي نگفتي به شهر برمي گرديم يا نه؟ سانتا بند پوتين هايش را محكم مي بست و زير لب به پشه ها فحش ناموسي مي داد.

+ Fri 28 Aug 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: سانتیاگو! گاه که فکر می کنم می بینیم بی تو نه طعم هویج برایم لذتی دارد و نه دویدن در دشت و بوته زار صفایی. سانتیاگو داشت خاطراتش را مرور می کرد. زیر چشمی نگاهی به ربیت انداخت و گفت: هی خرگوش! یه گاز هم از اون هویجت بده من. هر دو زیر پوستی می خندیدند. چشمهایشان گود افتاده بود و اطراف چشمهایشان چروک انگار.

+ Tue 25 Aug 2009ساعت رابیت ******

سانتیاگو گفت: ربیت! در کوچه ی کودکیم خانه ای بود با دیوار کاهگلی که عمو صفر [صاحبخانه] روی همان کاهگل را با سیمان صاف کرد و به بنگاه سفارش کرد که بفروشد برایش. قدیمیهای شهر و قدیمیهای کوچه [کوچه در دل شهر مستتر است] هیچ یک حاضر به خرید آن خانه که از درون پوسیده شده بود نمی شدند. روزی پدرم را گفتم: آجان! [آقاجون!] چقدر این خانه خوشکل شده. گفت: پسرم! این خانه دیوارش داشت فرو می ریخت با سیمان سنگینترش کرده عموصفر، فرو مي ريزد اين ديوار همین روزها. يادم هست كه شخصي از دهات نزديك آمد و آن خانه را خريد. عمو صفر پولش را برداشت و قطعه زميني خريد و عمارتي نو ساخت. خرگوش كه به شدت داشت گوش مي داد خميازه اي كشيد و گفت: باز هم كه سياسي شدي سانتياگو!

برگرفته از دفترچه خاطرات لارسپيوا اسفند ۱۳۶۵

پ.ن۱: اين داستان واقعي ست و آن دیوار فرو ریخت

+ Sat 8 Aug 2009ساعت رابیت ******

هی خرگوش! جوانتر که بودم همیشه فکر می کردم قرار است راموس پیر مرا به درک شهودی جهان برساند، مناسبات جهان را خوب نمي شناختم ربيت! سانتياگو گفت.

+ Wed 5 Aug 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: نه سانتیاگو! مثلا ما سپورها را نمی خوریم با اینکه لباسشان رنگ هویج است. سانتیاگو لبخندی زد و گفت: سیری و درفشانی ناقلا؟

+ Tue 4 Aug 2009ساعت رابیت ******

و او حقیقت راموس پیر را دریافته بود. زیر لب ناسزایی آمیخته به ادب نثار کرد و گفت: هی خرگوش! شوخی شوخی در راه بی برگشت افتاده ایم. مرا بنویس تا ادامه دهیم. راه می رویم. ربیت لبخندی زد و گفت: تا  آنجا هستم با تو سانتیاگو!

+ Thu 23 Jul 2009ساعت رابیت ******

خرگوش گفت: ببین سانتیاگو! خوشبینانه‌ترین حالت اینه که یهو دو تا بال در بیاریم پرواز کنیم. سانتیاگو گفت: خوشبینانه‌ترین حالت ِ چی؟ خرگوش ریزخنده ای زد و گفت: کلاً. سانتیاگو کوله‌پشتی‌ش رو انداخت پشت‌‌‌شو و در حالیکه بنداشو سفت می کرد گفت: بجنب ربیت! کار زیاد داریم.

+ Tue 7 Jul 2009ساعت رابیت ******